تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
We always need dream


۳ مطلب با موضوع «من» ثبت شده است

یه متن نوشتم. درباره والی که صداش پس زمینه آهنگ وبلاگه. درباره یه داستان کوتاه با غم های بلنده. خیلی دوستش دارم. دیروز شد موضوع نوشتنم. درمورد یه وال تنهاست. والی با فرکانس 52 هرتزی و تنها توی تموم اقیانوس های روی کره زمین. چرا؟ چون نوع حرف زدنش با بقیه فرق میکنه :) (بعدا ازش بیشتر میگم)
اگه تو صفحه اصلی وبلاگ نیستین این رو پلی کنین و بعد متن رو بخونین. مرسی♥(・ω<)☆


iday whale

تا چشم باز کرد فهمید هیچکس او را نمی فهمد. هیچکس نمی تواند او را صدا بزند. مادرش هم حتی حرف هایش را نمی شنید. فکر می کردند لال است. رفت. از کنار همه. مجبور بود برود. جه کسی زبان یک زبان نفهم را می فهمد. اما او، هیچ وقت ساکت نشد. منتظر بود که بلاخره یک نفر او را بشنود. اما.. حالا او غمگین ترین و تنها ترین وال در همه آب های روی زمین است. فرکانس صدایش فرق می کند. گناهش همین است. با دریا دردودل میکند و با خدا قهر. و هنوز هیچکس ب زیبایی او آواز نخوانده است.
وال های تنهای دیگری هم هستند که توی ساحل شنا می کنند. مثل او. لب باز نمی کند اما قلبش از بین زندان دنده هایش فریاد می زند و باز هیچکس فرکانس فریاد ها را توی گوش هایش فرو نمی کند. گاهی اوقات گوش ها دور چشم هایش می چرخند و او حرف می زند و آنها نمی شنوند. نمی دانم چطور لرزش فکش را نمی بینند. شاید چشم هایشان طیف نوری غم هارا درک نمی کنند. و سیاهی مطلق. و در این سیاهی و سکوت وال ها آواز می خوانند. سمفونی صدای تنهایی ها و هیچکس جز یک اتاق تاریک و کسی که زیر پتو مچاله شده و احتمالا خوابیده است، نمی بیند. حتی گاهی اوقات خوب می دانند گرفتار سیاهچاله ای از غم ها شده و اشک هایش را میبینند که به سمت قلب سیاهچاله می افتند. اما خب... چیزی نمی گویند. چون اینجا هیچکس نمی خواهد ببیند، بشنود، بپرسد و بفهمد. چون اینجا همه لاکپشت شده اند و سرشان توی لاک خودشان است. تنها گریه میکنند نه با دیگری.
و حالا وال دریایی و ساحلی به دنبال هم می گردند. همه جارا زیر و رو می کنند تا دیگری را پیدا کنند و حرف همدیگر را بفهمند. می گردند. روی تخت، توی حمام، روی سقف آپارتمان ها. همه جارا می گردند. یک روز جای یکدیگر را پیدا می کنند. وال دریایی به ساحل سقوط می کند و وال ساحلی از بالای پل به دریا پرواز.


zari efi ۹۷-۸-۲۵ ۷ ۵ ۵۴

zari efi ۹۷-۸-۲۵ ۷ ۵ ۵۴


سلام^^
امروز تولدمه. 20 آبان شدو ازین حرفا. از امروزم اصلا راضی نیستم. بیشتر از اینکه بخوام خوشحال باشم غمگینم. خیلی از دوستام بهم تبریک نگفتن :)
بیخیال.. 
نتونستم کارایی که میخواستم واسه تولد اِمیبِث انجام بدمو برسونم به روز تولدش. 
یه میکس آماده کردم و خب ساختنش طول میکشه ناموسا.
تصمیم گرفتم توی روز تولد خودم بزارمش^^
حالا اون 17 سالشه و من 16 سالم شده.
ببینین این ویدیو رو و نظرتونو بگین.
ببخشید مثلا پست تبریک تولده ولی وقتی ناراحتم خب حرفمم نمیاد...


دریافت
مدت زمان: 3 دقیقه 20 ثانیه


وقتی این وبلاگو زدم یه متن قرار شد بنویسم. یهو به ذهنم اومد.
و حالا تایپش کردم. درمورد اونم نظر بدین^^

به دلت نگاه کن!
صدای امید پشت امواج سیاه دریای احساساتت دفن شده و تو حیران نمیدانم کدام مرجان، مانده ای!
صدا بزن..! تنفس صدایت امید را بیدار می کند و لبخند های وارفته ات را رنگ می زند و آفتاب گردان دوباره طلوع می کند. جایی همین نزدیکی ها زلف بید مجنونی باد را عاشق کرده و باران با خاک شرط بسته است. سر اینکه کدامشان دیرتر آشتی خواهند کرد. تو خوب می دانی کینه ی میان قهر و دوستی از کجا بافته شد. تو خوب می دانی ماه شب بیداری کشیدن هایش را با چه قرص های کاملی، آب خورده است.
تو صبح را بیدار کن؛ من شب را به خواب می برم. تو حوض را آب کن؛ من ماهی قرمز ها را می آورم. تو لبخند بزن؛ من غصه هایت را پاک می کنم. تو باش؛ من هم می مانم.
و گونه هایت مثل سیب های سرخ رنگ می شود و می پرسی که مگر تو کیستی؟ و من لبخند نمی زنم و جواب نمی دهم و از چشمان تو فرار خواهم کرد. توی آن تار های قهوه ای سوخته درون مردمک چشمانت قایم می شوم و در خود می سوزم. شاد می شوی یا گریه می کنی؟ نه... راه های دیدنم را گم می کنی و من هرگز نخواهم پرسید که نیلوفری ها را به پرواز در آوردم یا نه. تو ارزش ها را با عاشق خیانت کار بید رها کردی و حالا همه چیز رفته است. زانو هایم را جمع می کنم و با بغض ها هم سفره می شوم. من بغض ها را قورت می دهم و آن ها من را. چون تو مرا از همه دفترچه خاطرات های نداشته ام پاک کرده ای. همان هایی که هزار بار برایت خوانده ام. خواهش می کنم نگو آن ها را هم فراموش کرده ای...
نور می خواهم تا سر از خاک بیرون بیاورم و ریش های بلند افکارت را از ته بزنم و فریاد بزنم "به من نگاه کن!" اما از وقتی پنهان شدم تو صدایم را هم از یاد بردی. و چه تلخ باران می بارد. حالا که خاک از همه جای زمین رفته است و تو باز به دنبالم نخواهی آمد.
می خواهم جواب سوالت را بدهم. این جمله ها را با زبانم گاز می گیرم تا نگویم. اما تو را نمی دانم شاید بتوانی روزی حرف هایم را از چنگ دندان هایم در بیاوری. بگویم؟... من توی سابق ام. همان تویی که با اشک هایش می خندید.


تولد من و تولد گذشتش مبارک :)♥

Happy birth day



zari efi ۹۷-۸-۲۰ ۸ ۴ ۵۹

zari efi ۹۷-۸-۲۰ ۸ ۴ ۵۹


به نام خدا ^^

یه شروع تازه برای حرفای تازه (شایدم تکراری)

نمیدونم دقیقا قصدم چی بود اما دلم میخواد بعضی از حرفامو بقیه بشنون

حرفایی که تهش میرسه به رویاهامون

اینکه آرزو های هر آدمی قشنگه و تقصیر ما نیست که بقیه نمیفهمن

و بهش میگن اشتباه

یا به قول خودم"زشت"

بیاین بخندیم باهرچی که داریم

هرچند گاهی وقتا نیازه که اشک بریزیم و غمگین باشیم ؛]

بیاین احساساتمون رو هر چقدر هم که مارو ضعیف نشون میده دوست داشته باشیم

و با رویاهامون زندگی کنیم

مثل وقتایی که بیداری و فک میکنی خوابی

یا وقتی که داری گریه میکنی و اونوقت میخندی 

بیاین شروع کنیم =)

Anee with an e wallpapr


zari efi ۹۷-۸-۱۶ ۱۴ ۷ ۱۰۵

zari efi ۹۷-۸-۱۶ ۱۴ ۷ ۱۰۵